Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 17 شهریور ماه سال 1387
۵۱
نوشته شده توسط gloomy coughs در ساعت 10:46 PM

 

  

 

 

 

 

  

 

 

50

«شانتال! شانتال! شانتال!»

پیکرش را که از شدت فریاد تکان می خورد در آغوش خود می فشارد. « بیدار شو! این حقیقت ندارد!» شانتال در آغوشش می لرزد و ژان مارک چندین بار می گوید که این حقیقت ندارد.

شانتال به دنبال او تکرار می کند: «نه، این حقیقت ندارد، این حقیقت ندارد» و به آهستگی آرام می شود.

و من  از خود می پرسم: چه کسی رویا دیده است؟ چه کسی رویای این ماجرا را دیده است؟ شانتال؟ ژان مارک؟ هر دو؟ هر یک برای دیگری؟ و از آغازِ کدام لحظه، زندگی واقعی آنان مبدل به این وهم و خیال شوم شده است؟ هنگامی که قطار در دریای مانش فرو می رود؟ پیش تر؟ بامداد آن روزی که شانتال حرکت خود را به ژان مارک خبر می دهد؟ باز هم پیش تر؟ روزی که شانتال در دفتر متخصص خط شناسی در نورماندی برخورد می کند؟ یا باز هم پیش تر؟ هنگامی که ژان مارک نخستین نامه را برای شانتال می نویسد؟ اما این نامه ها را واقعا فرستاده است؟ در چه لحظه مشخصی امر واقع به وهم و خیال و واقعیت به رویا مبدل شده است؟ مرز کجا بوده است؟ مرز کجاست؟

51

سر هر دو از نیمرخ در روشنایی چراغ کوچک بالای تخت می بینم: سر ژان مارک با پشت گردن بر روی بالش قرار دارد و سر شانتال تقریبا ده سانتی متر بالای سر اوست.

شانتال می گوید: دیگر نگاهم را از تو بر نخواهم داشت و بی وقفه به تو نگاه خواهم کرد.

و پس از درنگی: وقتی که چشمم پیاپی مژه می زند، می ترسم؛ از این می ترسم که در لحظه ای که نگاهم خاموش می شود، مار، موشی، مرد دیگری جای تو را بگیرد.

ژان مارک سعی می کند کمی بلند شود تا او را نوازش کند.

شانتال سر را تکان می دهد: نه، فقط می خواهم نگاهت کنم

 

 

 

 

هویت

میلان کوندرا

پرویز همایون فر

نشر قطره

1500 تومان

جمعه 15 شهریور ماه سال 1387
نوشته شده توسط gloomy coughs در ساعت 11:51 PM



پرده را سفت می کشم

چند گیره به زمین می افتد

به اطراف نگاه می کنم

خانه خالی ست

صدای پچ پچ می آید

فکر می کنم

توهم پرده رشد کرده

هر چینش پچ پچ می کند

گیره های زمین را می شمرم

4 تا می بینم

تا 4 را به دقت می شمارم

انگار چیزی نیست

انگار اتفاقی نیفتاده

یا آنقدر تلخ نیست که چیزی باشد

نمی دانم

مدتهاست پچ پچ می کنند

انگار تن من است که چروک می شود

و سایه ها کوچک

مادرم هی چیزی گم میکند

خواهرم روسری گره می زند

و من مطمئن می شوم چیزی اتفاق نیفتاده

ابرک تار پنجره ام را رد می کند

گام بر میدارم

حواسم هست 4 تا شود

به دقت حواسم را می شمرم

پچ پچ  ها یکصدا می شمرند

اعداد را گم می کنم

گیره ها کم می شوند

خانه خالی ست

توقعی هم ندارم

خاکستری را ارث برده ام

موهای پدربزرگ

دستهایش را یاد دارم

پچ پچ بلد بودند

توقعی نداشتند

کی اینجا خالی شد؟

مادرم نقض واقعیت را خوب بلد است

گردو می شکند

فندق

بادام می شکند

مادرم می کوبد

من می گویم همه چیز پچ پچ می کند

غر می زند پاک خل شده ام

می کوبد

پچ پچ ها بالا و پایین می پرند

من می ترسم

مادرم مدام گردو دهانم می گذارد

کی خانه خالی شد؟

حواسم به 4 هست

لکه ها زیاد می شوند

از اعداد می ترسم

رگها رشد می کنند

می ترسم به زمین برسند

همه چیز گره بخورد

من اینجا بمانم

ابرک ها تارم کرده اند

گیره ها را یادم رفت بردارم

انگار حس چنگ در تماشای اعداد عود می کند

انگار برفک ها به جمجمه سرایت کرده اند

انگار پارگی توری را شکم یک مارمولک پر کرده است

انگار تمام چیزهایی که نمی بینم کارد می شوند

انگار باز رگهایم خودخوری می کنند

می دانم اتفاقی نیفتاده

پچ پچ پچ

می گویند سکوت تلخ است

پچ پچ پچ

سایه ها سقط بر سرم

پچ پچ پچ

مادرم می کوبد

خواهرم تمام روسری ها را گره می زند

صدایی نمی شنوند

و شکم مارمولک سفید است

برفک سفید است

ابر سفید است

می ترسم

مطمئنم اتفاقی نیفتاده

میان پرده مگسی ابر می خورد

خواهش گیره ها با لگدی شوت می شود

می گویند سکوت تلخ است

و تابوت همان حسی ست که می گفتی کفشهایت همیشه نو اند

کی می آیی؟

خانه خالی ست

من نفهمیدم

مطمئنم اتفاقی نیفتاده

حواسم به همه چیز هست

گام هایم را می شمارم

عود کرده ام

و چین هایی که نمی بینم پچ پچ می کنند

پدر بزرگ ساکت بود

تمام پیچک ها دیوار را می خوردند

ریشه ها تالاپ تالاپ پیش می رفتند

پدربزرگ یک روز صبح ترکید

روز عروسی ام را خوب به یاد دارم

پیچک ها به من رسید

ریشه ها حریرم شدند

من وارث تمام خاکستری ها،

تورم در باد گره می خورد

 دامنم پر از خاک بود

رزهای قرمزم را پر پر می کردند

خانه خالی ست

رنج من سکوتی ست

که پچ پچ کنان می گویند تلخ است

انگار باز عود کرده ام

انگار تاجم در این خانه مرداب گشته است