Photography is the only art that is natively surreal, but what renders a photograph surreal is not its irrefutable pathos as a message from the past & the concreteness of its intimations about social class, but rather its almost magical seeming illusion of realism & its ability to achieve what we instinctively respond to as a synthesis of conscious & subconscious vision. Looking at any black-&-white photograph gives us a hint of what it might be like to look at a "still" from a dream.
SUSAN SONTAG
باید برم سرکار. این بار نفرتی که هر روز می کشم...... کابوس رو بگو. عجب چیزی بود. میشه گفت فلجم. کاش- کاش- کاش می ساختمش به جای اینکه تمام روزو تو یه هلفدونی تلف کنم. از خودمو از همه چی بیزارم.... آره اینه میراث اینجا..... بیزاری.... بیزاری....... میشه گفت حتی کلمه ها یادم رفته. کلمه های پر از شعر
آه
کاش مجبور نبودم..... تمام روز با هستیا (دوربین جدیدم) می رفتیم تو کلیسا موزیک گوش میدادیم. دست همو سفت می چسبیدیم که گریه نکنیم......... آخه فردا تولد خواهرمه و کادویی که یک و ماه نیم پیش براش فرستادم هنوز نرسیده.... ای دولت شریف کون گشاد از تو هم بیش از همه چیز بیزارم......
the 1st picture with my Hestia
به دنبال یک قفس خالی در شهر می دوی
صورتت به رنده عادت می کند
و پوست به اندیشیدن به یک فضای خالی!
عقده
چند شاخه ی پس مانده از بریدن
و دستت را می کشی روی عبوسی روز
و می شماری
از یک تا به چند آن ور تر
به خودت می گویی
- نه حتما در تو هست و نمی فهمی-
از حماقت
فحش
و دردسر یک کابوس
پس از سرفه و قرص های افسردگی خوشت می اید
و چند نفس عمیق
بکش
بکش
دستشویی عمومی
دستمال های لیچ
و ادرار بی نفس چند بی خانمان روی دیوار کلیسا
از چیزی بگو
حرف بزن
کوتاه
دستشویی عمومی
و رد پای استفراغ روی سینک
موسیقی را بلند کن
بگذار مرگ سر بخورد
روی مسواک
نخ دندان
لباس حریر خواب
لوسیون
بگذار تهوع شانه هایت را بمالد
و ترس
ترس برخاستن
سر کار رفتن
قهوه به دست
تق تق
دستشویی عمومی
دستمال ها
و ترس
ترس زن های امده از رختخواب
از لوسیون
حریر سفید
آه
دوستم بدار
شانه هایت را قرض بده
استفراغ
می خواهم استفراغ کنم!
az fohshe kharo madar badtare, pedarsaga hamechi yadeshun rafte, yadeshun narafte, hamihse hamin bude........... jelezo velez mikonam, bada be hale una ke sherkat konan, badbakht unaie ke jun dadan, khun dadan, un javunaie ham seno sale man ke hanuz Evinan
http://www.akkasee.com/news/14460/
خاک از دستانم آن ور تر نمی رود
سکوت من به درد رفتگر نمی خورد
سَم شاید
سگ
شاید
سیگار
سَم
ساعت های عبوس
این طولانی بی اتفاق
هوس های کهنه
هوای مانده
کامواهای در قفس مانده
دستکش های کهنه
کلاه های بی فایده
از این کهولت کاهش بده
و زخم ها را هم بزن
هم بزن
بلکه از درد چیزی درآید
برهاند
برهاند این 1000 کیلو وزن خالص را
کاش ببُری
از لایه های چرک سوراخی باز کنی عمیق
خسته ام
جان بکن
از کار هر روزه ی من بکاه
از دقت من در زخم کردن زخم ها
در برش دادن از بیخ
در کوبیدن تا عمق
در پوست نینداختن
تازه
تازه
سیلی های تازه
پرتگاهی تازه
نامدار باد رگ های من
که بی چون و چرا می جنگند
کشمکش با آه ساده نیست
و من دستانم از قیر آن ور تر نمی روند
از چهار چوب این خانه
از سقف که به ترکهایش معتاد است
تصور کن
یک پارچه رنگی
که دور گردن می پیچی
و خفه اش می کنی
سفت
و رها می شوی
راحت
.... آه.............. اصلا خوب نیست
حتی بد نیست
چیزی چون چنگال یک پرنده پا به ماه
چیزی شبیه بیخ گردن یک پرنده پا به ماه که با ساطور پاره می شود
سفت...
راحت...
نفس بکش
تف کن
آنقدرها سفت نبوده
پاره اش کن
صورتت از خاک آن ور تر نمی رود
آرزوهایت حتما که نه!
1
2
3
سرفه کن
طنابم آنقدرها سفت نبوده
7 صبح
سیگار
قهوه
شب تمام شد!
روزهای یکنواخت بیهوده
شب های فرار
شب های ترس
زخم
استفراغ
صورتت را بشوی!
..........
چیزی نیست
دیشب هم گذشت...
به خانه می رسم. شاملو در را باز می کند انسان دشواری وظیفه است
دم پنجره می ایستم. شاملو با قهوه و خرما: انسان دشواری وظیفه است
در سکوت اتاق گم می شوم و شاملو از زیر در: انسان دشواری وظیفه است
به خودم پناه می برم. حنا را روشن می کنم. شاملو می خواند: انسان دشواری وظیفه است
babaieeee? bemiram ke hamin gune baraye man khahi neshast......... mesle hamishe motefaker..... mesle hamishe
yeki migoft ye roozi...... fekr konam Hooman bood ia shayad...nemidunam ... whatever, migoft sakht-tarin kare roo zamin babaie man budane
are
rast migoft
...
sakhte, na babam?
babam....... che hese ghashangie............