خانه عناوین مطالب تماس با من

مرا ترک کن پیش از آنکه به جایی روم که از آن برگشتن نیست

مرا ترک کن پیش از آنکه به جایی روم که از آن برگشتن نیست

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • سوز چون سوزش
  • زیرا که منفورم- نفرین شده
  • چیزی چون cello بر زمین وجود داشت و من می خواستمش! ابله!
  • if i could tear you from the ceiling
  • Apr. 22, 13
  • [ بدون عنوان ]
  • سفید
  • پس بگو کی برمی گردی؟
  • hooks
  • II. Adagio (Oboe Concerto in D- Giuseppe Sammartini)
  • slow
  • کند
  • my own very first book s finally started
  • the last episode of BORADE HA

بایگانی

  • اردیبهشت 1392 7
  • فروردین 1392 10
  • اسفند 1391 17
  • بهمن 1391 2
  • دی 1391 2
  • آذر 1391 1
  • فروردین 1390 3
  • اسفند 1389 1
  • بهمن 1389 13
  • دی 1389 12
  • آذر 1389 24
  • آبان 1389 21
  • مهر 1389 18
  • شهریور 1389 7
  • تیر 1389 3
  • خرداد 1389 5
  • اردیبهشت 1389 4
  • فروردین 1389 6
  • اسفند 1388 6
  • بهمن 1388 4
  • دی 1388 5
  • آذر 1388 2
  • آبان 1388 4
  • مهر 1388 3
  • شهریور 1388 6
  • مرداد 1388 6
  • تیر 1388 10
  • خرداد 1388 2
  • آذر 1387 13
  • آبان 1387 18
  • مهر 1387 10
  • شهریور 1387 10
  • مرداد 1387 12
  • تیر 1387 4
  • اردیبهشت 1387 7
  • فروردین 1387 23
  • اسفند 1386 25
  • بهمن 1386 26
  • دی 1386 18

آمار : 143432 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • فقط کمی حالم بد است یکشنبه 23 دی‌ماه سال 1386 15:17
    تمام تنم درد می کند انگار دیشب دوباره آن هزار پای چاق مرده شب را به تجاوزم گذارنده انگار از ترس قهقهه لیچش تنم به کثافت تن داده، دیوار را سوراخ می کنم دستهایم را درش چال میکنم دیگر نمی خواهم التیامشان بخشم: گچ روی دیوار بیشتر و بیشتر..... تنم درد می کند نه من دستهایم را نمی خواهم بدون اعتراضشان کثیف ترم ........
  • از قندیلهای سپر ماشینها به حد مرگ می ترسم! شنبه 22 دی‌ماه سال 1386 23:46
    12 تا 2 را دیگر نفهمیدم تنها جیغهایم یادم است، مادرم که می گریست و من در خیابان نشسته بودم به رگهایم نگاه می کردم برف می ریخت و سردم نبود. حالم الان کمی بد است آب می ریزم نمی خورم می روم باز می گردم تشنه ام و می بینم که خورده ام. از سرم نمی رود عطش در سکوت جیغ را می گریم هر غصه اش را رنگی می زنم رنگین کمانی سیاه در...
  • چیزی مثل جمعه 21 دی‌ماه سال 1386 22:08
    او در دستهایش چیزهایی دارد که با هم نمی خوانند یک سنگ، یک سفال، دو کبریت سوخته، میخی زنگ زده به دیوار روبه رو، برگی که از پنجره پایین افتاد. او این همه را می گیرد و در حیاط خلوتش چیزی مثل یک درخت میسازد. می بینی؟ شعر همین است: "چیزی مثل". یانیس ریتسوس ترجمه احمد پوری
  • دیشب و سخت، در آسمان پر از پرسه بی او! چهارشنبه 19 دی‌ماه سال 1386 16:37
    قرص 1= و باز رختخوابو قرصو عدم تن به انهدام و باز ساعتها گوش به نفسها چرخیدن حول آینه و تکاندن انگشتها. تف انداختن به هوا با غرور سینه صاف کردن که نه سردتر نمی شود از این گستاختر زندگی نمی شود. و باز قرص و باز رختخواب چروکهای خشمگینش تومهای بی پایان ..... و نهالی پرکنده: درون من سوخته و ناامن از کلاغ! قرص 2 = نازکترین...
  • سوزن مناسب سه‌شنبه 18 دی‌ماه سال 1386 10:32
    مناسب بپوش مناسب رفتار کن مناسب بخور مناسب بخند مناسب نفس بکش!!!! Weegee
  • انسان کم کم شکل سرنوشتش می شود، انسان به مرور زمان شرایط خودش می دوشنبه 17 دی‌ماه سال 1386 11:36
    یک روز یا یک شب- بین روزها و شبهایم چه تفاوتی وجود دارد؟- خواب دیدم که روی کف زمین زندانم یک دانه شن است. بی تفاوت، دوباره خوابیدم. خواب دیدم که دانه های شن 3 تا هستند. زیاد شدند تا اینکه زندان را پر کردند و من زیر این نیمکره شنی می مردم. فهمیدم که دارم خواب می بینم و با کوشش فراوان بیدار شدم. بیدار شدنم بیهوده بود:...
  • God confesses یکشنبه 16 دی‌ماه سال 1386 22:48
    که از من نگاهی پر از کافور با شما به خاک آمده است ............. بیژن نجدی Dieter Appelt
  • خانم فروغ همه زندگیم....تولدت مبارک! شنبه 15 دی‌ماه سال 1386 12:51
    یادته 9 سال پیش وقتی کنارت نشسته بودم و شعر خوندی، من مثل احمقا ترسیدمو پریدم بالا......پا شدم و تنهایی تو اون قبرستون یخ از ترس داشتم می مردم؟ ...وای بزرگترین افتخارمه صدای واقعی تو شنیدن. و هنوز وقتی خیلی تار میشم تو اون شعرو برام می خونی و نمیدونی چقدر آروم میشم. برای فروغ مبادا برخیزم از بهت صبح، روزی و نبینم بر...
  • افسوس ما خوشبخت و آرامیم.(فروغ) شنبه 15 دی‌ماه سال 1386 00:26
    من شروع کردم: صورتی پوشیده از جلبک ..........می ریزد آرام می چکد بر لبانی از قطره خسته ................می شکند خشک دستانم اندوهی بزرگ ......آشنا، مثل سرم من شروع نکردم: روز انگار غروریست در سوزش دستهایت میان این همه خستگی آفتاب روز انگار راه عجیبی ست در شیارهای چشمت که می جوید مفری به ناگهان.
  • خویشتن خویش را به بارویی پی افکندن(شاملو) جمعه 14 دی‌ماه سال 1386 13:08
    می نشینم پاهایم را سفت به هم می چسبانم می لرزم باز مال همه ای جز من خنده هایت شوخی هایت تلفنهایت......... سایه ات دور می شود می نشیند روی نرده می خندد بلند تر می شود......... سایه ام چون ابری سوخته لاغر می گردد وهر از گاه نگاهت، لرزش چشمم را در پلکهایش خمیر می سازد. و باز دیگری دست در دستان تو درآغوش تو و باز خنده...
  • 370
  • 1
  • ...
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • صفحه 13